تبليغاتX
JavaScript Codes رویای عاشقانه
---------------------------------------

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...

اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 22:4  توسط محمد | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:3  توسط محمد | 

یه روز می رسه که قدرمو می دونی روزی که دیگه نیستم     roya

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:50  توسط محمد | 
لعنت به عشق و عاشقی

عشق با غرور زیباست

 

 ولی اگر عشق را به

 

  قیمت فرو ریختن دیوار

 

  غرور گدایی کنی...

 

  آن وقت است که دیگر

 

 عشق نیست صدقه

 

 است


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:39  توسط محمد | 

عشق يعني خون دل يعني جفا

عشق يعني درد و دل يعني صفا

عشق يعني يك شهاب و يك سراب

 عشق يعني يك سلام و يك جواب

عشق يعني يك نگاه و يك نياز

 عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني تا ابد فاني شدن

   عشق يعني عابد و زاهد شدن

عشق يعني همچو ليلا خون شدن 

یا چو مجنون راهی صحرا شدن

عشق یعنی تیشه فرهاد ها 

عشق یعنی عالم فریاد ها

عشق یعنی زخم کوه بیستون

عشق یعنی ناله های درد و خون

عشق یعنی در جهان رسوا شدن 

عشق یعنی یکه و تنها شدن

عشق یعنی التماس و انتظار

عشق یعنی تا ابد با من بمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:23  توسط محمد | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:19  توسط محمد | 

اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟ 


رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم؟ 


اجازه هست مردم شهر قصه ي ما رو بدونن؟ 


اسم منو، عشق تو رو توي كتابا بخونن؟ 


اجازه هست كه قلبمو برات چراغوني كنم؟ 


پيش نگاه عاشقت چشمامو قوربونيت كنم؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:51  توسط محمد | 
 کاش می فهمید هنوز بهش فکر می کنم .

           کاش می فهمید هر شب با یاد اون چشم هام را میبندم.

                  کاش می فهمید هر روز صبح به امید دیدار اون بیدار میشم.

         کاش می فهمید بدون اون نمی توانم زندگی کنم.

          کاش می فهمید اگر نباشه بدون اون دیوانه میشم.

                         کاش می فهمید هنوزم دوستش دارم و به امید روزیم که دوباره ببینمش.

         کاش زودتر بفهمه که به یادشم

                                                      کاش.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:48  توسط محمد | 

آفتاب بهانه است برای حس کردن گرمای وجود تو هنگامی که نمی توانم گرمای وجودت را احساس کنم.

باران بهانه است برای بوییدن وجودت هنگامی که انقدر دوری که نمی توانم عطر بهشتی ات را استشمام کنم.

گل بهانه است برای لمس کردن لطافت وجودت و دستانت هنگامی که دستانم توانایی رسیدن به وجودت را ندارند.

آسمان بهانه است برای دیدن وسعت و کرامت وجودت زمانی که نیستی تا کرامت و وسعت وجودت را با چشمانم ببینم.

و دریا بهانه است برای دیدن بخشندگی تو.هنگامی که بخشندگی ات برای من در هاله ای از نور پنهان است.

همه اینها بهانه است برای هنگام که نیستی تا به وسیله آنها تو را بیابم. نمی دانم اگر تو بیایی آیا این بهانه ها هم خواهند بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:32  توسط محمد | 

به یاد داری؟

به ياد داری، زمانی که می رفتی باران می باريد؟!...

به سويت دويدم تا راه رفتن را بر تو بربندم.

در نگاهت چشم دوختم و التماس ماندن کردم.

به ياد داری گفتم اگر تو بروی...

اگر از من خيال برگيری،

اگرمن را به تقدير بسپاری،...

بال پروازم خواهد شکست؟!...

اشک هايم را به ياد داری؟...

شکستنم را به ياد داری؟...

و تو...

به ياد داری گفتی در باران هم باز می گردی؟

…………….

اينجا باران می بارد.

و من نگاه به همان راه دوخته ام.

ای کاش می آمدی...

ای کاش..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 18:24  توسط محمد | 

...میشود تا ابد در انتظارت بود...


بازهم این چنین آشفته ام و می دانم که آرامشی در پی نیست
ای کاش که حتی برای لحظه ای چند آرامشی قبل از طوفان وجودم را فرا می گرفت
بی قرار پرسه می زنم رویاهای شیرینمان را
اما این بار بی حضور تو
عادت کرده ام به این سفر هر روزه ام
این روزها دگر چشمم نمی گرید
این روزها دلم می گرید
کاش کسی بود تا چتری می شد برای دل بارانی من
نمی دانم که دغدغه ذهن تو این روزها چیست
اما مدام دلشوره های عجیب دیوانه ام می کند
سست و خسته و خموده ام
بی اختیار برایت می نویسم
چرا که طاقتی دیگر برایم نمانده است
می دانم که این بار هم پاسخی برای حرفهای من نیست
اما آرام می شوم حتی اگر بدانم که حرفهایم خوانده می شود از جانب تو
حرفهایم بی پاسخ ماند
نگاهم در تاریکی پوسید
و بغض راه گلویم را بست

همیشه به یادت: رویا

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:13  توسط محمد | 

  غربت همین خونس 

                                 اینجا که دلتنگم!

   اینجا که با غصه!  

                              بی وقفه می جنگم!

   رویا ازم دوره  

                                کابوس هر خوابم!

  می بینی؟دور از تو 

                                 بی تاب بی تابم

  می رنجم از حس  

                                    دلگرم تو بودن

  وقتی که چشمام...      

                                    یادت نمی مونه

  می بوسم عکست رو      

                                    خندیدی اما سرد

   تقدیر یا اما...           

                                   کار خودش رو کرد

   غربت همین خونس 

                                      اینجا که دلگیرم

اینجا که هر لحظه...    

                                 از یاد تو می میرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:44  توسط محمد | 

 

 

 

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد.

 

با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست از

 

طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است

 

 

 

 

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم

او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است 

شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو

را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها

دير کرده است در آيينهبه خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب

 مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او

 براي هميشه دير کرده است

 

 

گويند که غروب خورشيد غم انگيز است اما هيچ

 

غروبي غم انگيز تر از غروب تنهايي نيست زندگي زيباست اما نه به زيبايي

 

حقيقت حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي جدايي سخت است اما نه به سختي انتظار

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:48  توسط محمد | 

پايان هر عشق وصل نيست! شادي نيست! گاهي جدايي و غم و حسرت است. پس از عشق

 

 پرهيز كن ! حيف است ، مگذار قلب پاك و مهربانت با غبار عشق آلوده گردد، حيف است

 

 چشمان سياه و زيباي تو روزي براي غم جدايي اشكبار شود

 

 

گريه كردم تا بدوني زندگي بدون غم نميشه

 

 

اگر اسمان هم از رنگ ابي خسته شد تو اميد ت

 

 

را هيچ وقت از دست نده

 

 

مگه تو نگفتي كه دوستم داري پس چرا تنهام گذاشتي

 

 

شبی غصه ها را صدا می کنم حساب دلم را جدا می کنم

 

چه دارم به جز یک دل سوخته دلی از شرار غم افرو خته

 

غم دل که جان را شرر می زند بدین سینه هر لحظه سر می زند

 

به هرکس که رو کردم او پشت کرد کف باز امید را مشت کرد

 

تبسم به رویش زدم اخم کرد رخ طفل جان مرا زخم کرد

 

ندا یم شنید ید و پنهان شد ید به پنهانی من نمایان شد ید

 

کسی در به روی دلم وا نکرد ز روزن کسی هم تماشا نکرد

 

نپرسید از من کسی درد مرا که چون می گذارم شب سرد را

 

من و غم دو همزاد دیرینه ایم من و غم دو همزاد دیرینه

 

آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره

تو اي خداي مهربان خــودم تنها تنها دلـم چو شام بي فردا دلم چــو کشتي بي ناخدا به سينـه

 

 دريـا دلـــم تــو اي خداي مهــربـان تو اي پناه بـي کسـان به سنگ غم مشکن دگرچو شيشه

 

 مينـا دلم تو هم برو اي بيوفا مبر بر لب نام مرا دل تنگم بيگانه شد نميخواهد ديگر تو را نشان

 

 من ديگر مجو حديث دل ديگر مگو دلم شکسته زير پا نمي خواهد ديگر تو را تو اي خدي

 

 مهربان تو اي پناه بي کسان به سنگ غم مشکن دگر چو شيشه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:31  توسط محمد | 

سلام به تمام دوستان عزیز من چند روزی هست که امدم مرخصی چند 

 بیت شعر در دوران سربازی از خودم ساختم می دونم زیاد جالب نیست

 

 اما دوست دارم شما هم بخونید

دلم گرفته از اين زمونه           خدا خودش مي دونه

 

دلم پرشده زغم هاي روزگار       از اين دلتنگي هاي بي شمار

 

دلم را دادم به هر كس بي بهانه    جز غم و غصه نديدم از اين زمانه

 

 

 

 

زندگي ام را مي دهم به يك نگاهت      به اون چشمان پر مهر خمارت

 

هستي ام را مي كنم فنا زيره پايت     به اون قلب مهربون زيبايت

 

 

 

زندگي ام را در سكوت تنهايي گم كرده ام     قطره قطره اشكم را در درياي غم گم كرده ام

 

 

 

من در اين غربت تنها مانده ام       غريب تر از گذشته بي يار مانده ام

 

 

 

مهتاب شبهاي تيره و تارم تو هستي    مونس و همدم اين دل بي قرارم تو هستي

 

در اسمان بي ستاره قلبم تك ستاره اي            عشق و اميد به زندگيم تو هستي

 

چشمانم گر تو را نبيند كور است                      نور و بينايي ديدگانم تو هستي

 

از شوق ديدارت اشك چشمانم را فرا گرفته           گويي ليلي اين عالم تو هستي

 

در بهار زرد بي رنگم تك گلي               خون جاري در رگهايم تو هستي

 

 

 

امواج خروشان درياي زندگي من       مي خورد بر سخره دل تنها شكسته من

 

 

 

كبوتر باغ زندگيم پرپر شده     مهتاب اسمون زندگيم كم رنگ شده

 

ابر نا اميدي فرا گرفته دلم را     ستاره هاي آسمون آرزوهايم تيره وتار شده

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 23:5  توسط محمد | 

 

سلام به تمامی دوستان عزیز من زیاد نمی تونم بیام وبلاگ اپ کنم به خاطره اینکه سرباز شدم

 

(کچل شدم)امیدوارم هرگجا هستید بهتون خوش بگذره و در تمامی مراحل 

 

زندگیتون موفق باشید به امید دیدار

 

 

ميکردم دشت سرشار ز سرسبزي روياها را من گمان ميکردم دوستي همچون فصلي سرسبز

چار فصلش همه آراستگي ست من چه ميدانستم هيبت باد زمستاني هست من چه ميدانستم سبزه

 ميپژمرد از بي آبي سبزه يخ ميزند از سردي دي من چه ميدانستم دل هرکس دل نيست ..قلب ها

بي خبر از عاطفه اند

 

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم

خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

ما همه همسفريم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 15:33  توسط محمد | 

عشق یعنی مونس پروردگار .عشق یعنی د ل برید ن از جهان . عشق یعنی مرگ در حین حیات .

عشق یعنی روح را آراستن . درکمال معنویت زیستن .عشق یعنی مهر بی چون وچرا.

عشق یعنی کوشش بی ادعا. عشق یعنی دل طپید ن بهر د وست .عشق یعنی جان من قربان اوست .

عشق یعنی خواند ن از چشمان او. حرفهای دل بد ون گفتگو. عشق یعنی عاشق بی زحمتی .

عشق یعنی بوسه بی شهوتی . عشق یعنی د شت گل کاری شده . د رکویری چشمه ی جاری شده .

 یک شقایق در میان دشت خار . باور امکان با یک گل بهار . عشق یعنی مهربانی در عمل .

خلق کیفیت به زنبور عسل . عشق یعنی گل به جای خار باش . پل به جای این همه د یوار باش .

عشق یعنی یک نگاه آشنا . د یدن افتاد گان زیرپا . عشق یعنی از بد یها اجتناب .

عشق یعنی در پی نیکی ناب .

وعشق یعنی ......

قطره دلش دریا می خواست، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود اما هر بار خدا می گفت

از قطره تا دریا راهی است طولانی.راهی از رنج، عشق و صبوری،هر قطره را لیاقت

 دریا نیست قطره عبور کرد و گذشت، قطره همه را پشت سر گذاشت، قطره ایستاد و منجمد شد،

 قطره روان شد و راه افتاد، قطره از دست داد و به اسمان رفت و هر بار چیزی از رنج

و عشق و صبوری اموخت.تا روزی که خدا گفت:امروز روز توست، روز دریا شدن،

خدا قطره را به رساند،قطره طعم دریا را چشید، طمع دریا شدن رااما...

روزی قطره به خدا گفت از دریا بزرگ تر اری از دریا بزرگ تر هم هست؟!..

خدا گفت: اری هستقطره گفت پس من ان را می خواهم، بزرگترین را بی نهایت را.

خدا قطره را برداشت و در قلب ادم گذاشت و گفت اینجا بی نهایت است.

ادم عاشق بود دنبال کلمه ایی می گشت تا عشق را توی ان بریزد اما هیچ کلمه ایی

توان سنگینی عشق را نداشت.ادم همه ی عشق را توی یک قطره ریخت، قطره از

 قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت:

حالا تو بی نهایتی چون که عکس من در اشک عاشق است

آتش پرسيدند محبت چيست ؟گفت از من سوزان تر است از مهرباني پرسيدند محبت چيست؟

گفت از من مهربان تر است از خود محبت پرسيدند محبت چيست؟ گفت من يك نگاه بيش نيستم

مرگ من روزی فرا خواهد رسید ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 17:26  توسط محمد | 

بچه که بودم مدام دستم رااز دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم و آرزويم بود که

يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم . حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط

 مي شود عاشق بود از سر بچگي ، هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم

هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد

مرا يکدم دل از خوبان جدا نيست ولي صد حيف که در خوبان وفا نيست به خوبان

دل سپردن کار سهل است ز خوبان دل بريدن کار ما نيست

می خواستم زندگی کنم در را بستند می خواستم ستایش کنم گفتند خطرناک است

می خواستم عاشق شوم گفتند گناه است می خواستم گریه کنم گفتند بهانه است

می خواستم بخندم گفتند دیوانه است به راستی سخن گفتم گفتند بیهوده است

 پس فریاد زدم زندگی را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

چرا وقتی که ادم تنها میشه

غم وغصه اش قد یه دنیا میشه

میره یه گوشه پنهون میشینه

اونجارو مثل یه زندون میبینه

غم تنهای اسیرت میکنه

تا میای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه

غم میاد یواش یواش خونه ی دل سر میزنه

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه مینشستیم منو یار

غم تنهای اسیرت میکنه

تا میای بجنبی پیرت میکنه

میگن این دنیا مثل قدیما نمیشه

دل این ادما زشته دیگه زیبا نمیشه

اون بالا باد دار زاغه ابارو چوب میزنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه

غم تنهای اسیرت میکنه

تا میای بجنبی پیرت میکنه

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 16:20  توسط محمد | 

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري

هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي

 هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي

 

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد

 

 هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري

 

هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه

 

 قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري به کسي

 

نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني

 

 و کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست نده

 

,شايد هيچوقت کسي رو به اون اندازه دوست نداشته باشی

نمي دانم چه بنويسم چگونه گويم براي كه بگويم خداوندا تو خودت

كمكم كن ياريم كن بد جوري توي چاله گير كردم نمي دانم چه كنم

 خداوندا كمكم كن تا دلي را نشكنم تا براي كسي ناسزا نگويم تا

 كسي را بد نگويم نمي دانم چه كنم؟؟؟؟؟؟؟؟

الهي كيفرم را مي پذيرم

كه از تو ذات خود را پس بگيرم

كمك كن كه با نا حق نسازم

براي عشق و ازادي بميرم

 خداوندا به انان كه دوستش داري بياموز كه عشق از زندگي

كردن بهتره و به انان كه دوسترش مي داري بياموز دوست داشتن

از عشق بهتر است خدايا ولي من از هر دوي ان بي نسيبم هم

از عشق و هم از دوست داشتن كاش مي شد همه همديگر را

درك كند كاش مي شد بدون انكه دلي را شكست زندگي كرد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 17:28  توسط محمد | 

 

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهي کرده که تنها شده

جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد؟ ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم

 ولي او رفته بود.تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم از گريه چشمانش

 قرمز بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود تنهايي مردو من تنها تر شدم....

دلم براي تنهايي ميسوزد چردلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد

 مگر او چه گناهي کرده که تنها شده جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد؟

 ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.تنهاي تنها نيمه شب

 او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز بود برايش گريستم

 آخر او از تنهايي مرده بود تنهايي مردو من تنها تر شدم....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 19:0  توسط محمد | 

سكوتم را به باران هديه كردم تمام زندگي را گريه كردم نبودي در فراق

شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:14  توسط محمد | 

                                        

گفتم دوستت دارم گفتي خوب كه چي ! گفتم عاشقتم گفتي آدم زياده ! گفتم معتاد نگاهتم گفتي

 نگات خماره ! گفتم دارم از عشقت ميميرم گفتي يكي از مزاحم هام كم ميشه ! بعد از اون روز با خودم

 عهد كردم كه ديگه عاشق نشم . ديگه چشمهاي كسي رو نگاه نكنم . ديگه باور نكنم . . . . به خودم

 گفتم تو ميتوني عاشق خيلي چيزا باشي : عاشق نوشتن , عاشق خوندن , عاشق شعر , عاشق

 مرغاي عشقم كه كنارم نشستن و دارن نگام ميكنن , عاشق طبيعت , گل و حتي خار و بيشتر از همه

 خدا ولي ديگه عشق....نه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 14:28  توسط محمد | 

خاک عاشقي مي داند , گريه ميکند رنج مي کشد و صبر مي کند سربه آستان مرگ

مي گذارد بر شانه هايش مي گريد, اما نمي ميرد خاک عاشقي صبور است بر برگهاي

پاييز بوسه مي زند تقدير جهان را عوض مي کند جوانه ها را بيدار و درختها را خواب

 مي کند,اما خود هرگز نمي خوابد خاک عاشقي صبور است , که سالها و سالها براي

آسمان صبر مي کند و من همانم که از خاک آمده ام چون خاک عاشقم

 چون خاک روزي صبوري را هم خواهم آموخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 14:50  توسط محمد | 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از

 او رسم محبت بياموزي.....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

عميق ترين درد زندگيمردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است

که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 17:48  توسط محمد | 

از هياهوي واژه ها خسته شدم من سکوتم را از اوراق سپيد آموختم آيا

 سکوت روشن ترين واژه ها نيست؟ هميشه در خلوت مرگ را مجسم

 ديده ام آيا مرگ خونسرد ترين واژه ها نيست؟ تا چشم گشودم از چشم

زندگي افتادم شبي-شايدامشب- زير نور يک واژه خواهم نشست نام

 خونسرد معشوقم را بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کرد و هم زمان

پايين آخرين برگ خاطراتم خواهم نوشت:

 پايان

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 17:36  توسط محمد | 

چه زیباست وقتی لبخندی بر لبان یارت بنشانی !چه زیباست امیدوار

کنی یار نا امیدت را!چه زیباست دیدن اشک شوق او از رسیدن به تو!

بیا و با دلی پاک این زیبایها را به زشتی تبدیل نکنیم و با چهره ای شاد

به استقبال مرگ رویم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 16:30  توسط محمد | 

حتی اسمشم نمیدونست!اما عاشقش شده بود!اونقد ر دوستش داشت که

 

 بایاداون از خواب بیدار میشود و با امید به دیدن چشمانش میخوابید!یه

 

روز تصمیم خودشو گرفت"خودشو زیبا کرد چون میخواست بره بهش

 

بگه دوسش داره!زیباترین گلو انتخاب کرد و رفت"!وقتی برگشت فقط

 

چشماشو دیدم که یه دریا اشک بود !حتی اون گل هم فهمیده بود !به

 

احترام شکستش به پیرترین گل دنیا تبدیل شده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 16:16  توسط محمد | 

 

من گمان میکردم دوستی همچون سروی سبزچار فصلش همه

 

 آراستگی ست.من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست. من چه

 

میدانستم سبزه می پژمرد از بی آبی.سبزه یخ میزند از سردی دی

 

من چه میدانستم دل هر کس دل نیست.قلبها ز آهن و سنگ

 

قلبها بی خبر ازعاطفه اند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 15:31  توسط محمد | 

شبی غصه ها را صدا می کنم حساب دلم را جدا می کنم

 

چه دارم به جز یک دل سوخته دلی از شرار غم افرو خته

 

غم دل که جان را شرر می زند بدین سینه هر لحظه سر می زند

 

به هرکس که رو کردم او پشت کرد کف باز امید را مشت کرد

 

تبسم به رویش زدم اخم کرد رخ طفل جان مرا زخم کرد

 

ندا یم شنید ید و پنهان شد ید به پنهانی من نمایان شد ید

 

کسی در به روی دلم وا نکرد ز روزن کسی هم تماشا نکرد

 

نپرسید از من کسی درد مرا که چون می گذارم شب سرد را

 

من و غم دو همزاد دیرینه ایم من و غم دو همزاد دیرینه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:40  توسط محمد | 

 

شمع چه چيزها آموختيم ؟ ايستاده بميريم ,بي صدا بميريم ,هميشه

 بسوزيم چون اون وقت ديدني تريم به پاي رفيقه تنهامون بسوزيم

 وتنها قطره اشکهاي شمع راحت ديده ميشه و وقتي اشک ميريزه

دلش روشنه و بعد دلش کم کم خالي ميشه تا اينکه کم کم ميسوزه

تموم ميشه تموم ميشه تموم ميشه رفاقتتون مثل شمع

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 19:17  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
محمد:امیدوارم که از این وبلاگ خوشتون بیاد خیلی ممنون میشم اگر یک نظر کوچولو هم بدید

ممنون از لطفتون

نوشته های پیشین
هفته چهارم مرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته چهارم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
پیوندها
عشق
علی جونم
عشق در سه کلمه(جایی برای امیدواران)
باور کن(مینا عزیز)
از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور میمونه(ابجی گلم)
غربت تنهایی(رویا جونم)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.